در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه تلخی
در گرده هایمان
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
با هزار زبان
در سخن است
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ای.
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنـــــــــــــــــده ای !!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:32 توسط ما |
آنچه روح می اندیشد اغلب برای انسانی که روحی دارد نا شناخته است... ما قطعا عظیـــــــــــــــــم تر از آنیم که می اندیشیــــــــــــم .....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:12 توسط ما |
روزی با خودم فکر می کردم......
اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش می کشم...
ولی امروز
خاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست.......

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:27 توسط ما |
چه خوش است حال آنکس که پیش از تماشای بهار
پاییز را دیده باشد....
چه خوش است حال انکس که پیش از صبر
از خشم تازیانه ها خورده باشد...
چه خوش است حال آنکس که پیش از تندرستی
درد را لمس کرده باشد....
چه خوش است حال آنکس که پیش از خنده
گریسته باشد....
چه خوش است حال آنکس که پیش از زنده بودن
مرده باشد و
پیش از گفتن و نوشتن
سکوت کرده باشد و
پیش از دیدن ندیده باشد.........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:12 توسط ما |
ای دل بی یارم تنها کسم کارم
دیدی ازم دل کند اون که دوسش دارم... اون که یه عمری بود غصه شو می خوردم دیدی چه راحت گفت من تو دلش مردم... ای دل غمدیدم دیدی چه بی رحمه معنی احساس و دیدی نمی فهمــــــــه... رفت و شدم تنها اما خوب میدونم نیست اون تنها من دیگه از امشب هر شب مهمونی دارم با غم ها... آخ که چقدر تنهام سرده چقدر دستام سر شده صبر من دست اون و می خواد ای دل غمدیدم دیدی چه بی رحمه معنی احساس و دیدی نمی فهمــــــــه....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:43 توسط ما |
مهم نیست که حرفام بی جواب بمونه...
مهم نیست که نوشته هام خونده نشه.... مهم نیست که اشکام تا ابد رو گونه هام جاری باشه.... مهم نیست که اسمون دل من همیشه بارونی باشه... مهم نیست که ابرای تار تا ابد بر سر من ببارن.... مهم نیست که لبای من همیشه خاموش بمونن.... مهم نیست من چنتا بهار یا خزون رو ببینم... مهم نیست که کجا..چه جوری..با کی بشینم.... مهم تویی ...تویی که حالا نیستی... تویی که اون شب به دلم نشستی.... مهم نیست که با رفتنت دلم شکست.... مهم نیست که آسمون همه دراش و رو به من بست... هر جا که هستی خدا پشت و پناهت... یه دل ساده دارم مونده چشم به راهت.... 
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 4:18 توسط ما |
امشب میخواهم با تو باشم
تنها با تو.... امشب می خواهم به تو فکر کنم تنها به تو.... امشب می خواهم گریه کنم بخندم تنها برای تو.... امشب می خواهم به یاد تو بخوابم تنها به یاد تو.... امشب می خواهم قبل از خواب برای تو دعا کنم تنها برای تو... امشب می خواهم خواب تو را ببینم تنها خواب تو.... امشب باز هم می خواهم مثل تمام شب های گذشته این کارها را تکرار کنم تنها به عشق تو..... 
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:2 توسط ما |
از سخن و از سخنوران بیزار شدم..
روحم از کلام و متکلمین خسته است.. اندیشه ام در میان سخن آنان گم شده است.. کلام در همه جا هست.پس چگونه می توان به آرامش رسید؟ آیا قبیله ای هست در این جهان که نتواند سخن بگوید تا به ایشان بپیوندم.............. 
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:40 توسط ما |
تو که از این شاخه به اون شاخه می پری
رفتی دلت رو آسون دادی به دیگری... تو که دل ما رو به بیراهه کشوندی همه غم ها رو تو دل ما نشوندی.... تو که واسه ما دیگه نمی خوای بمونی منم نمی خوامت.می خوام اینو بدونی... سر دو راهی می شینی آی تو دیوونه دلت هرزه.اینو دل ما می دونه..... 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:42 توسط ما |
خیلی خسته ام
خیلی تنها
و زخمی تر از همیشه
نپرسین که چرا نیستم
چرا چیزی نمی نویسم
سراغم رو نگیرین.......
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:44 توسط ما |