X
تبلیغات
فراموشش کن تا رها شوی....

خداحافظ ای آرام و قرار موقت من

خدا می داند چقدر  سخت است گفتنش       مثل عذاب مردن . . .

به دنبالت گریه نمی کنم مسافر من      خودت گفتی بچگی نکن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمی آیم عزیز خسته    دلم از رفتنت بدجور شکسته

تو نمی مانی رویای خوبم . . .

اما من فقط به تو می گویم . . .

فقط برای تو می خوانم            و            فقط برای تو می نویسم . . .

از رنجی که می برم                و           از دردی که دارم . . .  

  تو میروی و مرا در غربت غمگین شب

برای چیدن ستاره ای تنها می گذاری

می دانم شاید دوست داری مجنون شوم ... آواره شوم . . .

اما من زندگانی صحرایی نمی خواهم  .   .    .  نمی توانم  . . .

تو میروی و یک بغض کال در گلو    

                                                      جلوی آوازم را می گیرد . . .

نمی توانم تو را فریاد بزنم

                                               گلبرگ آخرین امید در دلم میمیرد . . .  

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:17 توسط ما |


برو اما فراموش نکن . . .

این دیوانه خود را به خاطر بسپار . . .

دنیا همین امروز و فردا نیست...مرا نکن هم بازی روزگار . . .

برو سعی مکن بفهمی چه قدر دلواپس چشم های توام . . .

چه کنم دست خودم نیست آخر هنوزم عاشق دل بی وفای توام . . .

می دونم دوستم نداشتی و نداری . . .

می دونم در آزارم سنگ تمام گذاشتی و میذاری . . .

چه می شود کرد؟یادت باشد دلم را شکستی و سر بلند می روی . . .

آنجا دیگر دلی را نشکن و سر بلند برگرد . . .

برو اما من در امتداد هر بهانه بهانه ات را می گیرم . . .

نمی دانم مهمان نوازیت سر جایش هست یا نه . . .

اما من کوچه به کوچه سراغت را میگیرم . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:4 توسط ما |


ای بی وفاترین بی وفایی را از که آموختی ؟

                                        ای با من . . . بدون من . . .

حرف های عاشقانه ات چه شد ؟

                                        دل بی یاور مرا به دست خزان سپردی. . .

تو که شبانه روز دم از مهر و محبت و وفا می زدی!

تمام آن حرفها را به دست باد سپردی  تا برگهای درخت عشق مرا هم با خود ببرد . . .

                                      تو را به خدایم خواهم سپرد . . .

تا او میان ما به قضاوت بنشیند . . .

به او می سپارمت تا همیشه با من و بدون من سلامت باشی. . .

گرچه مجالی بس کوتاه به اندازه یک آه که از قلب سوخته ام  بیرون می آید بیش نبود. . .

                                        اما به خدا می سپارمت. . .

       ای برده از یاد نگاه مرا                                       ای داده بر باد هستی مرا

                                      به خدا می سپارمت . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:1 توسط ما |


وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم :عزیزم این کار را نکن.

نگفتم :برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟  رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم.

نگفتم:اختلاف را کنار بگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم

نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمام آن بازی ها  خلاص خواهم شد.

اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم:خدانگهدار... موفق باشی...خدا به همراهت...

او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم. . .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:36 توسط ما |


هر چه داشتم بخشیدم و تنها شدم . . .

عزیزم تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم . . .

هر چه موج رادیو را عوض می کنم باز همان ترانه را می شنوم. . .

کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد . . .

برای اینکه اگر مرتب ان را پخش کنند تاب تحمل ندارم. . .

این ترانه غمگین از حال و روز ما حکایت می کند . . .

و خواننده همچنان آن را می خواند  :

((عشقم را نثار تو کردم . . . اما نپذیرفتی.

زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی.

کاش روزی آن را برگردانی.

عشقم را نثار تو کردم . . . اما نپذیرفتی.

عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی.

کاش روزی آن را به من برگردانی . . . ))

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:54 توسط ما |


وقتی که باران می بارد

می توان زیباترین لحظات عبودیت را به رخ موجودات کشید . . .

وقتی که باران می بارد

می توان زیباترین لحظات عاشقانه را فهمید . . .

وقتی که باران می بارد

می توان زیباتر دعا کرد تا مستجاب شود . . .

اگر نامه ای می نویسی به باران سلام مرا نیز برسان . . .

آخرین برگ سفرنامه باران اینست :

                                                     که زمین چرکین است . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 14:12 توسط ما |


اکنون که راهی جز جدائیمان نمانده است قلم را بنگر که چگونه

از قطرات اشکم جوهر می ستاند و پیش می رود  ;

می رود تا بنویسد که چگونه می سوزم. . .

می نویسد که چگونه دستان بی رحمشان جدایمان کرد . . .

می نویسد که چگونه قربانی کوته فکری و نامردیشان شده ایم . . .

می نویسد قصه لیلی و  مجنون دیگری را که از روی هوس فنا شده اند . . .

کاش می شد زندگیمان را خودمان تصمیم بگیریم نه آنان که تنها ادعایی از فهم و شعور دارند . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 18:50 توسط ما |


انتظار یعنی چشمان من که پشت پنجره جا مانده . . .

انتظار یعنی عکس غبار گرفته ای که از روز جدائی برایم به یادگار مانده . . .

انتظار یعنی قلم من که هر چه می نویسد جز نام تو نیست. . .

انتظار یعنی من.

یعنی من که تمام عمر به شوق دوباره دیدنت و برگشتنت تمام ثانیه ها را منتظر ماندم. . .

انتظار یعنی رندانی شدن به خاطر تو . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:32 توسط ما |


به خانه ات برگرد و هیچ مگو. . .
از باغی که خزان تمامی هستی اش را, نه تمامی هستی اش شده. . .
به خانه ات برگرد و هیچ مگو. . .
که باغ را ویرانه دیده ای. . .
و من میدانم,تمامی لبخندهای کودکانه ات از شنیدن آن تبدیل به اشکهائی
خواهد شد که روی گونه های سرخ به زردی گرائیدیشان گر چه نخواهد نشست
اما باتلاقی پشت چشمهای تارشان خواهد شد. . .
به خانه برگردو هیچ مگو...
حتی با خودت تکرار نکن که در باغ خزان سرهای بریده ی تمامی آرزوهایت آویزان
از درختان بی برگی بوده اند که حتی باد آنان را تکان نمیداد و تو ساعتها مات در
زیر یکی از آنان که نقش عزیزترین آرزویت حلق آویز آن بوده چگونه خود را بی شیون
و بی هیچ زاری یخزده دیدی. . .
به خانه ات برگرد و سعی کن. . .
امشب به هر مصیبت و جان کندنی شده است بخوابی. . .
شاید صبح,باغ خیال تو,خزان را تارانده باشد . . .
پاییز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:46 توسط ما |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:22 توسط ما |


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست. . .

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی. . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:51 توسط ما |